
پایان خاورمیانه آمریکاییایران و آخرین نفسهای یک نظم شکستخوردهمارک لینچسپتامبر/اکتبر ۲۰۲۶منتشر شده در ۱۸ آگوست ۲۰۲۶بن جونزمارک لینچ، استاد علوم سیاسی و امور بینالملل در دانشگاه جورج واشنگتن و نویسنده کتاب «خاورمیانه آمریکا: یک منطقه در ویرانی» است.متحدان و دشمنان ایالات متحده را تغییر داده است. دور دیگری از جنگ یا انتخاب رئیسجمهور دیگری در آمریکا، این گسست را ترمیم نخواهد کرد.سالهای پیش رو نویدبخش اختلافات بیشتر است. اسرائیل و ایران منافع مشترکی در حفظ خاورمیانه در وضعیت بیقانونی و خشونت دارند و ایالات متحده ابزار چندانی برای مهار هیچیک از آنها ندارد. اسرائیل امیدوار است مرزهای بالفعل خود را گسترش دهد، از جمله با الحاق هرچه بیشتر فلسطین تاریخی، و حاکمیت خود را با زور در بخشهای وسیعی از منطقه تحمیل کند. و با فرض اینکه رژیم ایران به این زودیها سقوط نکند ــ که به نظر بسیار بعید میرسد ــ تهران جسورتر امیدوار است با درگیر کردن واشنگتن در انواع درگیریهای بیپایان و بدون مرز «منطقه خاکستری» که همیشه در آن رشد کرده است، از نفوذ منطقهای خود دفاع و آن را گسترش دهد.با این حال، اگر ایالات متحده سرانجام حاضر به کنار گذاشتن استراتژی شکستخورده خود شود، فروپاشی یک نظم همچنان میتواند فرصتی برای ایجاد نظمی جدید و بهتر باشد. باید اعتراف کرد که شرایط به هیچ وجه ایدهآل نیست. اگرچه اکثر رهبران و مردم منطقه به شدت خواهان استراحت از حملات نظامی و اختلال اقتصادی هستند، اما از واشنگتن نیز به خاطر کشاندن آنها به ورطه متنفرند. اما کنار گذاشتن سیاست حمایت از مستبدان، مصونیت متحدان و مهار نظامی دشمنان، ممکن است ایالات متحده را قادر سازد تا به شیوهای سالمتر با منطقه تعامل کند ــ شیوهای که در نهایت میتواند به ثبات پایداری منجر شود که واشنگتن ادعا میکرد همواره خواهان آن بوده است.ترکها در فونداسیونبرای دهههای متمادی پس از جنگ جهانی دوم، جاهطلبیهای آمریکا در خاورمیانه با رقابت جهانی با اتحاد جماهیر شوروی تعریف میشد؛ رقابتی که به واشنگتن علاقه زیادی به سیاستهای منطقهای میداد، اما آن را از مداخله نظامی آشکار بازمیداشت. نظم کنونی خاورمیانه که توسط دولت جورج اچ. دبلیو. بوش پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و آزادسازی کویت از اشغال عراق در جنگ خلیج فارس در سالهای ۱۹۹۰-۱۹۹۱ برقرار شد، با برتری آمریکا تعریف شده است.واشنگتن که با فرصتی تاریخی برای تضمین تسلط بلامنازع بر منطقهای که مدتها محل مناقشه بود روبهرو شده بود، با ایجاد پایگاههای نظامی و ترتیبات امنیتی برای مهار عراق و ایران، خود را به امری ضروری تبدیل کرد. حمایت نظامی و سیاسی آن، بقای تقریباً هر رژیمی در منطقه را تضمین میکرد.واشنگتن برای مشروعیت بخشیدن به نقش خود به عنوان چیزی فراتر از سلطه غارتگرانه، روند صلح اعراب و اسرائیل را به امید ادغام متحدان عرب خود و اسرائیل در یک چارچوب امنیتی مشترک آغاز کرد. نتیجه، منطقهای بود که بین یک بلوک به رهبری آمریکا شامل اسرائیل، ترکیه و هر کشور عربی و یک بلوک مخالف و کمتر رسمی شامل ایران، سوریه تحت حکومت خاندان اسد و بازیگران غیردولتی مانند حماس، حزبالله و حوثیها تقسیم شده بود. این ساختار در طول سه دهه تغییرات چشمگیر در سیاستهای جهانی، منطقهای و آمریکایی، به طرز چشمگیری بدون تغییر باقی ماند.از نظر آمریکاییها، این نظم تا حدی ثبات ایجاد کرده و در عین حال از منافع اصلی ایالات متحده مانند تجارت نفت، امنیت اسرائیل و مبارزه با تروریسم محافظت کرده است. و از بسیاری جهات، این درست بوده است. اسرائیل از سال ۱۹۷۳ با تهدیدی در سطح ایالتی روبهرو نشده و جنگی علیه رقیب همتای خود نداشته است، که شاید همین امر باعث شده است که چالش حمله به ایران را دستکم بگیرد. کشورهای عربی با وجود فقدان یک راهحل عادلانه برای مناقشه اسرائیل و فلسطین، با اسرائیل علیه دشمنان مشترک خود همکاری کردهاند. در بیشتر موارد، نفت به طور مداوم با قیمتهای معقول جریان داشته است. هیچ قدرت بزرگ رقیبی برتری آمریکا را به طور جدی به چالش نکشیده است ــ حتی چین که راضی به عقب نشستن و بهره بردن از فرصتهای اقتصادی حاصل از تأمین امنیت توسط آمریکا بوده است.برای اکثر مردم، نظم ایالات متحده تنها به معنای خشونت و محرومیت بود.برای واشنگتن، به نظر میرسید مزایای استراتژیک حاصل از این نظم، هزینههای جنگهای لازم برای حفظ آن را توجیه میکند. اما هزینه آن برای کسانی که در منطقه زندگی میکنند، بسیار بیشتر بود.
در ۳۵ سال گذشته، اسرائیل وارد جنگهای کوچک متعددی علیه همسایگان بسیار ضعیفتر خود شده است، روند صلح اسرائیل و فلسطین کاملاً از هم پاشیده است، حماس در ۷ اکتبر به اسرائیل حمله کرده و متعاقباً اسرائیل غزه را ویران کرده است. در عراق، ایالات متحده دوازده سال تحریمهای تنبیهی، بمبارانهای متناوب و تلاشهای ناموفق برای تغییر رژیم و مقابله با گسترش سلاحهای هستهای را اعمال کرده است و به دنبال آن، تهاجم و اشغال فاجعهبار سال ۲۰۰۳ رخ داده است که همگی با هزینههای انسانی هنگفتی همراه بودهاند. تحت نظارت آمریکا، جنگهای فاجعهبار لبنان، لیبی، سودان، سوریه و یمن را ویران کرده است.نظم منطقهای نه تنها بر تضمینهای امنیتی آمریکا برای کشورهای عربی، بلکه به طور بحرانی، برای خودکامگانی که بر آنها حکومت میکردند نیز متکی بود. دور نگه داشتن آرمانهای دموکراتیک به اندازه محافظت در برابر حمله نظامی ایران برای این معامله حیاتی بود. برای لحظهای کوتاه در طول قیامهای عربی ۲۰۱۰-۲۰۱۱ به نظر میرسید که حرکت برای تغییر غیرقابل توقف است، اما در غیر این صورت، این ترتیبات کارساز بود. تقریباً همه رژیمهای درون سیستم اتحاد آمریکا قدرت را حفظ کردند؛ اکثر آنها پس از اعتراضات، سلطه خود را تشدید کردند.حمایت آمریکا از اصلاحات اقتصادی نئولیبرال، این رژیمها را تشویق کرد تا طرحهای خصوصیسازی را دنبال کنند که فساد نخبگان را تشدید میکرد و در عین حال اکثریت جمعیت را فقیر میکرد. و کمپین واشنگتن علیه تروریسم، متحدان خود را تشویق کرد تا به نام امنیت، اشکال سرزده نظارت را بپذیرند و مخالفان بالقوه را سرکوب کنند. اگرچه کشورهای ثروتمند نفتی خلیج فارس و بخشهای کوچکی از نخبگان عرب در این سیستم شکوفا شدند، اما برای اکثر مردم، نظم آمریکایی فقط به معنای خشونت، ناامیدی و محرومیت بود. تقریباً در هر شاخص اقتصادی، سیاسی و توسعهای، خاورمیانه تحت سلطه آمریکا بسیار بدتر از هر منطقه دیگری عمل کرده است.از قضا، ضمانتهای امنیتی آمریکا متحدان را تشویق کرد تا منافع سیاسی واشنگتن را نادیده بگیرند. اکثر آنها از تهاجم یا حمله خارجی احساس امنیت میکردند و این امر یک خطر اخلاقی ایجاد میکرد: آنها میتوانستند پروژههای ایدئولوژیک و سیاسی خود را بدون ترس از عواقب معنادار دنبال کنند. مشغولیت واشنگتن با سیاستهای داخلی خود، بیتوجهی به ظرافتهای منطقه و ترسهای اغراقآمیز از پیشرفتهای چین و روسیه، همه و همه ایالات متحده را به هدف آسانی برای قدرتهای محلی فریبکار تبدیل کرد.در نتیجه، این کشور بارها و بارها در طول دههها نتوانسته است اسرائیل را به طور معناداری مهار کند یا مانع از اتخاذ سیاستهایی توسط متحدان عرب شود که اهداف اعلامشده ایالات متحده را تضعیف میکند. این متحدان ظاهری، انتقادات مربوط به مداخلات مخرب خود در لیبی، سودان، سوریه و یمن را نادیده گرفتند. تقریباً همه آنها به طور فعال با توافق هستهای سال ۲۰۱۵ با ایران مخالفت کردند، توافقی که دولت اوباما امیدوار بود به ثبات منطقه کمک کند. و در سال ۲۰۱۷، محاصره قطر به رهبری امارات متحده عربی و عربستان سعودی، جبهه متحد علیه ایران را که کمپین «فشار حداکثری» ترامپ به آن نیاز داشت، به شدت تضعیف کرد.قیامهای سالهای ۲۰۱۰-۲۰۱۱ دولتهای عربی را به سمت اشکال جدیدی از مداخلهگرایی سوق داد، تا حدی به این دلیل که آنها اعتماد خود را به توانایی و تمایل ایالات متحده برای پاسخگویی به آنچه که آنها تهدیدهای فوری میدانستند، از دست دادند. متحدان مستبد که از قبل از کودتاهای احتمالی و شورشهای مردمی میترسیدند، اکنون آنها را به عنوان واقعیتهای قریبالوقوع میدیدند، زیرا با چالشهایی از سوی گروههای شیعه تحت حمایت ایران، جنبشهای اسلامگرا و جهادی و فعالان جوان لیبرال دموکرات روبهرو بودند.این رژیمها با مشاهده گسترش سریع اعتراضات، دریافتند که تهدید در داخل میتواند از هر جایی، حتی فراتر از مرزهای آنها، آغاز شود. و هنگامی که سرنگونی حسنی مبارک در مصر را در سال ۲۰۱۱ دیدند، به این نتیجه رسیدند که نمیتوانند برای نجات خود از چالشهای داخلی روی ایالات متحده حساب کنند. اگر میخواستند بقای خود را تضمین کنند، باید خودشان بیرون میرفتند و خطر را مهار میکردند. با این حال، مداخله آنها بارها نتایج ویرانگری به همراه داشت و به کودتای نظامی در مصر و چندین جنگ داخلی منجر شد.کشتیها در تنگه هرمز، اوت ۲۰۲۶رویترزاین دستور، ایران و اسرائیل را نیز به دنبال کردن سیاستهای بیثباتکننده تشویق کرد، اما هرکدام به روشهای مختلف. رژیم ایران خصومت خارجی را امری بدیهی میدانست و استراتژی بقای خود را بر این اساس طراحی میکرد.
دولت تا حد زیادی از تحریمهای ایالات متحده و بینالمللی که مردم را بدبخت میکرد و در عین حال افراد داخلی رژیم را که بازارهای سیاه را کنترل میکردند، تقویت میکرد، نگران نبود.در طول دههها، ایران شبکهای از متحدان غیردولتی را گرد هم آورد و مسلح کرد که در ویرانههای جنگهای آمریکا، اسرائیل و عربستان سعودی شکوفا شدند. با قطع دسترسی ایران به فناوری نظامی آمریکا و اروپا، ایران در تولید کمهزینه، توسعه پهپادها و موشکهای بالستیک ارزانقیمت که میتوانستند با سیستمهای پیشرفته و بسیار گرانقیمت رقبای خود مقابله کنند، سرمایهگذاری کرد. رهبران ایران مانند اکثر کشورهای دیگر در منطقه، به سرعت اعتراضات را سرکوب کردند، زیرا میترسیدند که یک دست خارجی پنهان در پشت آنچه در واقع فورانهای واقعی نارضایتی عمومی بود، پنهان باشد.اسرائیل، به نوبه خود، از محکمترین ضمانتهای امنیتی آمریکا برخوردار بود. اگرچه این کشور، حداقل برای شهروندان یهودی، یک دموکراسی است، اما نخستوزیران این کشور اغلب در دامی مشابه دام متحدان خودکامه ایالات متحده گرفتار شدهاند. برتری نظامی اسرائیل و اعتماد به حمایت آمریکا، رهبران آن را قادر ساخت تا حفظ ائتلافهای حاکم و دفع تهدیدات سیاسی داخلی را بر رسیدگی جدی به مسئله فلسطین یا کاهش بیثباتی منطقهای در اولویت قرار دهند. اما هنگامی که حملات ۷ اکتبر این آسودگی خاطر را از بین برد، پاسخ اسرائیل، تشدید کامل تنش نظامی بود.این کشور در استفاده از زور در سراسر منطقه، بیش از پیش زیادهروی کرد و اشغال نظامی خود را در نوار غزه، کرانه باختری و حتی بخشهایی از لبنان و سوریه تثبیت کرد.بخشی از دلیل اینکه نظم آمریکایی تا این حد دوام آورد، این بود که چانهزنیهای امنیتی در هسته آن هرگز واقعاً مورد آزمایش قرار نگرفتند. رهبران منطقه بیوقفه از احساس رها شدن شکایت میکردند، اما هرگز طوری رفتار نمیکردند که انگار رها شدن یک احتمال مهم است. سالها، جنگ بین کشورها نیز تهدید چندان برجستهای نبود. اسرائیل غزه و لبنان را به طور مکرر بمباران میکرد، اما هیچ کشور عربی همسو با ایاالت متحده بیش از حد نگران حمله اسرائیل نبود.ایران در میان نگرانیهای آنها بیشتر به چشم میخورد، اما حتی یک حمله مستقیم ایران نیز بسیار بعید به نظر میرسید. حملات غیرمستقیم توسط نیروهای نیابتی ایران تنها این باور اصلی را تقویت کرد که برتری نظامی آمریکا آنقدر آشکار و قاطع است که ایران آن را به چالش نخواهد کشید.این اعتماد به نفس در سال ۲۰۱۹ شروع به تزلزل کرد، زمانی که ایالات متحده به حمله به پالایشگاههای نفت عربستان سعودی که به ایران نسبت داده شده بود، پاسخی نداد و دوباره زمانی که حملات پهپادی حوثیها در سال ۲۰۲۲ به امارات متحده عربی اصابت کرد. معماری امنیت منطقهای دستنخورده باقی ماند، اما شکافها شروع به نمایان شدن کردند.در همان زمان، ایالات متحده در تلاش بود تا با ایجاد همکاری نظامی و سیاسی آشکار بین متحدان عرب خود و اسرائیل، نظم خاورمیانه خود را نهادینه کند. این هدف جدیدی نبود. ایجاد یک ائتلاف ضدایرانی تحت رهبری آمریکا از سال ۱۹۹۱ هدف هر دولت آمریکایی بوده است.با این حال، ترامپ با پیشبرد این امر بدون گره زدن گامهایی به سوی عادیسازی روابط اعراب و اسرائیل به پیشرفت در مسئله فلسطین، از اسلاف خود فاصله گرفت. در سال ۲۰۲۰ دولت او توافقنامههای ابراهیم را بین اسرائیل و در ابتدا بحرین و امارات متحده عربی منعقد کرد. مراکش کمی بعد به آن پیوست و سودان توافقنامه اولیهای را امضا کرد که هنوز رسمی نشده است.اما وقتی دولت بایدن سعی کرد عربستان سعودی را به امضای آن ترغیب کند، اهمیت آرمان فلسطین را برای عموم مردم عربستان و رقابت فزاینده بین ریاض و ابوظبی اشتباه ارزیابی کرد. این دولت نتوانست خصومت فزاینده مردمی با عادیسازی روابط را ببیند ــ یا فاجعه قریبالوقوع در غزه را پیشبینی کند.یک-دو ضربهنظم منطقهای ایالات متحده پیش از این نیز متزلزل شده است، از جمله در جریان حمله فاجعهبار سال ۲۰۰۳ به عراق و قیامهای مردمی سال ۲۰۱۱، اما این نظم همواره خود را بازسازی کرده است. سیاستگذاران آمریکایی به همان اندازه که قدرتهای منطقهای نهفته در آن گرفتار بودند، در دام ساختاری که خود طراحی کرده بودند، گرفتار شدند.از زمان روی کار آمدن بیل کلینتون، هر رئیسجمهوری وعده کاهش دخالت آمریکا در خاورمیانه را داده است و هر رئیسجمهوری خود را در حال کشیده شدن به همان سیاستها و همان جنگها یافته است.بحران دوگانه نابودی غزه توسط اسرائیل و جنگ آمریکا و اسرائیل در ایران ممکن است فقط یک بخش دیگر از این چرخه به نظر برسد. اما در حقیقت، این وقایع در کنار هم ضربهای مهلک به خاورمیانه آمریکایی وارد کردهاند.
حمایت آمریکا از حمله اسرائیل به غزه، بهویژه در دوران ریاستجمهوری جو بایدن، هرگونه اقتدار اخلاقی باقیمانده ایالات متحده را که میتوانست ادعا کند، از بین برد. شکست ترامپ در ایران، توهم قدرت مطلق نظامی آمریکا را در هم شکسته است. هر دو حادثه به کشورهای عربی نشان داده است که آنها نفوذ معناداری در نظم منطقهای ندارند و ضمانتهای امنیتی آمریکا رو به کاهش است.مقامات آمریکایی تحت ریاستجمهوری بایدن و ترامپ نتوانستند اثرات لرزهای جنگ اسرائیل در غزه را درک کنند. آنها این دیدگاه را داشتند که تنها نظرات رهبران منطقهای اهمیت دارد؛ این رهبران مدتهاست که فلسطینیها را فراموش کردهاند و مشتاق روابط نزدیکتر با یک اسرائیل توانمند و تضمینهای امنیتی قویتری هستند که ایالات متحده به عنوان مشوق ارائه میدهد.کمتر چیزی بهتر از تلاش آرمانگرایانه بایدن برای میانجیگری عادیسازی روابط بین اسرائیل و عربستان سعودی، حتی پس از افزایش تعداد کشتهشدگان در غزه، این همکاری را که ریاض آرزوی رهبری آن را داشت، از نظر سیاسی در بین مردم عرب مسموم کرده بود.تلاش بیوقفه واشنگتن برای همکاری اعراب با اسرائیل، شکافهای بیشتری ایجاد کرد. امارات متحده عربی، به عنوان یکی از دو امضاکننده اول توافقنامه ابراهیم، در طول عملیات اسرائیل در غزه و در حالی که اسرائیل حملات نظامی در عراق، لبنان، سوریه، یمن و حتی قطر انجام میداد، به همکاری با اسرائیل ادامه داد.طبق گزارش والاستریت ژورنال، امارات متحده عربی با اسرائیل و ایالات متحده برای حمله به اهداف ایرانی هماهنگ بوده است. در همین حال، عربستان سعودی با نگرانی شاهد اتحاد امارات و اسرائیل بوده است. ریاض و ابوظبی پیش از این بر سر سوریه اختلاف داشتند، عربستان سعودی از رژیم پس از اسد حمایت میکرد و امارات متحده عربی در خصومت با اسرائیل با آن شریک بود، و یمن، جایی که عربستان سعودی به تازگی نیروهای نیابتی امارات را بیرون رانده بود.عربستان سعودی شکایت داشت که امارات متحده عربی جنبشهای جداییطلبانهای را ترویج میکند که ثبات منطقهای را تضعیف میکند، و به طور گسترده همکاری بین اسرائیل و امارات متحده عربی را تهدیدی برای رهبری منطقهای خود میدانست. این شکاف، هرگونه فرصتی را که واشنگتن میتوانست برای صفآرایی قدرتهای بزرگ منطقه در پشت کمپین خود برای شکست ایران داشته باشد، بسیار پیچیده میکرد.اگر جنگ غزه آینده رهبری منطقهای آمریکا را در هالهای از ابهام قرار داد، جنگ با ایران تأییدی بر پایان این نظم بود.رهبران خلیج فارس از اینکه ایالات متحده و اسرائیل بدون مشورت با آنها، در حالی که میدانستند با آن مخالف هستند، و در بحبوحه مذاکرات میانجیگری عمان با ایران، جنگ را آغاز کردند، خشمگین بودند. جنگی که آنها هیچ نقشی در آن نداشتند، آنها را در معرض انتقام مستقیم ایران قرار داد.اگرچه سیستمهای دفاع موشکی آمریکا خلیج فارس را از بدترین رگبار گلولهها محافظت کرد، اما حملات ایران به اندازهای بود که آسیب قابل توجهی وارد کند و ثباتی را که مدل اجتماعی و اقتصادی منطقه بر آن استوار بود، مختل کند.ایران تمام کشورهای خلیج فارس، از جمله کشورهای دوستتر مانند عمان و قطر را هدف قرار داد، اما آتش خود را بر روی کشورهایی که توافقنامه ابراهیم را امضا کرده بودند، متمرکز کرد: بحرین و حتی بیشتر از آن، امارات متحده عربی.ظرف چند هفته، ایران موفق شد بخشهای بزرگی از مجمعالجزایر پایگاههای نظامی را که برتری آمریکا در خاورمیانه را تضمین کرده بودند، آسیب برساند، نابود کند یا از رده خارج کند.اعتماد متحدان خلیج فارس به واشنگتن زمانی که ثابت شد کمپین آمریکا و اسرائیل قادر به سرنگونی رژیم ایران نیست، بیشتر از بین رفت. برای دههها، طرفداران بمباران ایران استدلال میکردند که چنین حملهای ممکن است کثیف باشد اما در نهایت تهدید ایران را از بین میبرد. با این حال، ایالات متحده و اسرائیل، با تمام قدرت نظامی خود، به سادگی شکست خوردند.علاوه بر این، ایالات متحده در حالی که ایران تنگه هرمز را میبست و کل اقتصاد خلیج فارس را به خطر میانداخت، درمانده نظارهگر بود. بار دیگر، رهبران خلیج فارس نه تنها از بیتوجهی آمریکا به ترجیحات آنها، بلکه از آشکار شدن ناتوانی آمریکا شوکه شدند.و شوک آنها زمانی به خشم تبدیل شد که ایالات متحده تأسیسات ذخیره آب ایران را بمباران کرد و اسرائیل به انبارهای نفت ایران حمله کرد. واشنگتن با آینده شرکای خود قمار میکرد. اگر تهران با حمله به تأسیسات آبی خلیج فارس یا سایتهای انرژی هستهای پاسخ میداد، چرخه تشدید تنش حاصل میتوانست با فاجعه اقتصادی کشورهای خلیج فارس و تخریب محیط زیست کافی برای غیرقابل سکونت کردن آنها پایان یابد.
آنچه کشورهای خلیج فارس از همه اینها برداشت کردند این بود که ضمانتهای امنیتی آمریکا، قلب چانهزنی منطقهای، دیگر قابل اعتماد نبودند. منطقه در سال ۲۰۱۱ دریافته بود که واشنگتن نمیتواند از آن در برابر تهدیدات داخلی محافظت کند.اگر حتی نتوان روی واشنگتن برای مشورت با متحدانش، شکست دادن دشمنانش یا محافظت از شرکایش در برابر پیامدهای ماجراجوییهای منطقهایاش حساب کرد، پس وعدههایش چه فایدهای داشت؟ چانهزنی اساسی که ایالات متحده ارائه داد، فرو ریخته است و به راحتی بازسازی نخواهد شد.این بار فرق دارداشاره به جنگ ایران به عنوان لحظه سوئز واشنگتن امری عادی شده است. در واقع شباهتهایی بین فاجعه امروز و طرح شکستخورده بریتانیا، فرانسه و اسرائیل برای گرفتن کانال سوئز از مصر در سال ۱۹۵۶ وجود دارد که پیروزی سیاسی خیرهکنندهای را برای جمال عبدالناصر، رئیسجمهور مصر، به ارمغان آورد.سوئز به نمادی برای فروپاشی امپراتوریهای اروپایی و گذار از جهان چندقطبی به سیستم دوقطبی دوران جنگ سرد تبدیل شد. اما بحران سوئز بلافاصله به امپراتوریهای بریتانیا و فرانسه در خاورمیانه پایان نداد.فرانسه به جنگ خود برای حفظ الجزایر به مدت شش سال دیگر ادامه داد و بریتانیا به مدت یک دهه و نیم قدرت مسلط در خلیج فارس باقی ماند و با شورشها در عمان و یمن امروزی جنگید تا اینکه سرانجام در سال ۱۹۷۱ از منطقه خارج شد. برای اینکه وقایع به طور کامل به وقوع بپیوندند، زمان لازم است.به همین ترتیب، تحقق کامل اثرات فاجعه آمریکا در ایران نیز زمانبر خواهد بود. در کوتاهمدت، نظم منطقهای به رهبری آمریکا به جایی نمیرود. ایالات متحده ممکن است از پایگاههای نظامی که ایران نابود کرده است عقبنشینی کند، اما همچنان نقش مهمی در دفاع منطقهای ایفا خواهد کرد.بعید است کشورهای خلیج فارس فوراً از واشنگتن جدا شوند. آنها که نگران آینده خود هستند و هیچ جایگزین آشکاری نمیبینند، حتی ممکن است روابط خود را افزایش دهند ــ همانطور که عربستان سعودی با نهایی کردن توافق هستهای که مدتها به دنبال آن بود، تلاش کرد، اما ترامپ روز بعد مفاد آن را تغییر داد و این توافق را در هالهای از ابهام قرار داد.آنها همچنین بعید است که هیچ تهدید نظامی برای اسرائیل ایجاد کنند یا بیش از حد لازم به ایران نزدیک شوند. شکاف ایالات متحده با اسرائیل، اگرچه واقعی و احتمالاً در مقیاس نسلی است، اما به زودی این اتحاد را از بین نخواهد برد. کشورهای عربی نیز روابط کاری خود را با اسرائیل حفظ خواهند کرد و همچنان از فناوری نظامی و نظارتی اسرائیل استفاده خواهند کرد.تنظیمات کوچکی که بازیگران منطقهای شروع به انجام آنها میکنند، ممکن است در ابتدا چندان مهم به نظر نرسد. کشورها همیشه، از جمله در اوج برتری آمریکا، برنامههای خود را دنبال کردهاند. حتی وابستهترین متحدان ایالات متحده، در هنر طفره رفتن، بیتوجهی و لابی کردن با واشنگتن استاد شدهاند. آنها همچنان درگیر رقابتهای محلی خواهند بود، بقای رژیمهای خود را در اولویت قرار میدهند و سعی میکنند امنیت خود را تضمین کنند. گاهی اوقات این به معنای همکاری با واشنگتن است؛ گاهی اوقات نه.با این حال، آنچه که به نظر تداوم کوتاهمدت میرسد، نباید با پایداری بلندمدت اشتباه گرفته شود.در زمان بحران سوئز، انحلال امپراتوریهای اروپایی اجتنابناپذیر بود ــ نه به دلیل یک شکست سیاسی، بلکه به دلیل ظهور ملیگرایی و ضداستعمارگرایی و همچنین فرسودگی اقتصادی و سیاسی مدل امپراتوری اروپایی.نظم خاورمیانهای ایالات متحده نیز سالها با انباشت شکستهای سیاسی و سیاسی، که به از دست دادن هدف مشترک و ناتوانی نظامی آشکار شده توسط بحرانهای اخیر منجر شد، در حال فروپاشی بود.واشنگتن وسوسه خواهد شد که به سیاستهایی که دهههاست رویکرد خاورمیانهای آن را تعریف کردهاند، پایبند بماند و به روابط خود با رهبران بیرحم، ناامن و سرکوبگری که چشمانداز طراحیشده توسط آن را شکل میدهند، تکیه کند.اگر رهبران آمریکا به همین مسیر پایبند باشند، باید انتظار نتیجه مشابهی را داشته باشند: منطقهای که در محاصره بیثباتی مداوم، شکست اقتصادی و سیاسی و فورانهای مکرر درگیریهای خشونتآمیز قرار دارد. این درگیریها ممکن است فقط گاهی اوقات نیروهای نظامی آمریکا را درگیر کند، اما هرج و مرج به طور مداوم توجه را به خود جلب میکند و منابع را بیهدف مصرف میکند. جنگهای ابدی ادامه خواهند یافت.عبور از کنار یک بیلبورد ضدآمریکایی در تهران، ایران، آگوست ۲۰۲۶
مجید عسگریپور / خبرگزاری غرب آسیا / رویترزاین نتیجه ممکن است برای سیاستگذاران آمریکایی که به مدیریت درگیریها و حفظ روابط با بازیگران بد عادت کردهاند، قابل قبول به نظر برسد. اما واشنگتن نمیتواند با تظاهر به اینکه هیچ چیز تغییر نکرده است، از گذار به یک نظم منطقهای جدید جلوگیری کند.متحدان عرب که اعتماد خود را به ایالات متحده از دست دادهاند، به طور فزایندهای استقلال خود را اعمال خواهند کرد. گاهی اوقات، این میتواند به معنای پیگیری دیپلماسی با ایران و گسترش روابط با چین و روسیه برخلاف میل آمریکا باشد. در موارد دیگر، ممکن است به معنای دخالت در لیبی، سودان و شاخ آفریقا یا شعلهور کردن مجدد درگیریهای خشونتآمیز در عراق، لبنان، سوریه و یمن باشد.نیروهای نظم نوظهورنیروهایی که عمدتاً خارج از کنترل آمریکا هستند، این نظم نوظهور را شکل خواهند داد.اولاً، اسرائیل مصمم است که صرفنظر از ترجیحات آمریکا، به مداخله نظامی خود ادامه دهد. این کشور به جنگ خود با حزبالله در مخالفت با تفاهمنامه ایالات متحده و ایران که در ماه ژوئن به دست آمد، ادامه داد و هیچ تمایلی برای خروج ارتش خود از جنوب لبنان نشان نداد. مقامات اسرائیلی اصرار دارند که این کشور حضور نظامی خود را در سوریه نیز حفظ خواهد کرد. و با توجه به عدم وجود فشار جدی داخلی برای اتخاذ سیاستهای مسالمتآمیزتر، مانع چندانی در مسیر الحاق کرانه باختری و نابودی کامل غزه توسط اسرائیل وجود ندارد.ایران، مانند اسرائیل، انگیزههای زیادی برای دنبال کردن سیاستهایی دارد که بیثباتی را تداوم میبخشد. درگیریهای بیوقفه به رژیم کمک میکند تا تقصیر دوران سخت را به گردن دیگران بیندازد و استراتژی مقاومت خود را به مردم ایران توجیه کند.و ایران توانایی تحریک خشونت را حفظ کرده است. اگرچه این کشور به شدت از جنگ آسیب دیده است، اما رژیم همچنان پابرجاست و قدرت منطقهای آن افزایش یافته است. ایران توانایی خود را در کنترل مؤثر تنگه هرمز و حمله به متحدان آمریکا در منطقه نشان داده است و بعید است که شکست متحدانی مانند حزبالله به طور دائم به توانایی تهران در اعمال قدرت از طریق نیروهای نیابتی پایان دهد.فشار آمریکا بر دولتهای ضعیف در عراق و لبنان برای خلع سلاح شبهنظامیان طرفدار ایران میتواند باعث درگیریهای بیشتری شود که در آن متحدان ایران دست بالا را خواهند داشت.صفبندیهای منطقهای از ائتلاف ضدایرانی که مقامات آمریکایی تصور میکنند، فاصله بیشتری خواهند گرفت. بسیاری از کشورهای خلیج فارس به جای تکیه بر حمایت آمریکا، میتوانند برای دور نگه داشتن خود از فهرست اهداف تهران، به دنبال توافقهای جانبی با ایران باشند.و به جای پیروی از واشنگتن، سیاستهای منطقهای احتمالاً حول رقابت عمیقتر برای برتری بین اماراتیها و سعودیها خواهد چرخید. پیش از آغاز جنگ ایران در پایان فوریه، ریاض شروع به بسیج ائتلافی شامل مصر، پاکستان، قطر و ترکیه برای مقابله با اتحاد امارات و اسرائیل تحت حمایت آمریکا کرده بود.این رقابت پس از فروکش کردن آتش جنگ از سر گرفته خواهد شد و احتمالاً کشورهای از قبل محاصرهشده را بیثبات میکند، در سراسر منطقه گستردهتر گسترش مییابد و بحرانهای جدید بیپایانی ایجاد میکند که واشنگتن برای عبور از آنها به مشکل خواهد خورد.در نهایت، با گسترش پیامدهای جنگ ایران در اقتصادهای در حال بحران منطقه، اکثر رژیمها با فشارهای فزایندهای از پایین مواجه خواهند شد. تنها کشورهایی که زیرساختهایشان در اثر حملات ایران آسیب دیده است، این اثرات را احساس نخواهند کرد.به عنوان مثال، در مصر، افزایش شدید قیمت سوخت و مواد غذایی و ضررهای هنگفت درآمدهای کانال سوئز به دلیل اختلال در کشتیرانی جهانی به دلیل جنگ، بحرانهای مالی و بیکاری موجود را تشدید میکند.بسیاری از کشورهایی که از قبل از کاهش کمکهای ایالات متحده آسیب دیدهاند، ممکن است منبع حیاتی دیگری از سرمایهگذاری خارجی را از دست بدهند، زیرا کشورهای ثروتمند خلیج فارس با مشکلات اقتصادی خود دست و پنجه نرم میکنند. نارضایتیها و خشم داخلی بر سر غزه، ترکیبی قدرتمند ایجاد میکند و موجی از اعتراضات قابل مقایسه با قیامهای ۱۵ سال پیش میتواند دوباره در افق باشد.آخرین فرصتفروپاشی خشونتآمیز نظم منطقهای قدیمی میتواند هرگونه تلاشی برای ایجاد یک نظم جدید کارآمد را مختل یا حتی مسدود کند. اما این لحظه همچنین میتواند فرصتی برای ایالات متحده باشد تا چانهزنیهای اصلی که چنین نتایج مخربی را به بار آوردهاند، از نو طراحی کند.
اتخاذ یک سیاست جدید در خاورمیانه مستلزم بازنگری در تصمیم اولویتبندی روابط با متحدان مستبد و بیقانون به نام عملگرایی است. واشنگتن برای دههها تصور میکرد که نیازی به نگرانی زیاد در مورد افکار عمومی اعراب ندارد زیرا میتواند روی حاکمان عرب برای سرکوب هرگونه مخالفتی حساب کند.به همین ترتیب، واشنگتن فرض میکرد که گفتن سخنان توخالی در مورد حمایت از راهحل دو کشور، در حالی که اسرائیل به الحاق خزنده سرزمینهای فلسطینی ادامه میداد و از مذاکرات واقعی صلح اجتناب میکرد، برای حفظ متحدان عرب خود کافی خواهد بود.این بدان معناست که ایالات متحده هرگز به اتخاذ سیاستهایی که رضایت یا حتی حمایت مردم منطقه را به دنبال داشته باشد، فکر نکرده است. و این بدان معناست که واشنگتن هرگز نمیتوانست به طور جدی در ترویج دموکراسی یا دفاع از حقوق بشر مشارکت کند، زیرا استراتژی آن به عدم وجود آنها بستگی داشت.دولت ترامپ، که به دموکراسی و حاکمیت قانون در داخل و خارج از کشور بیاعتنا است، قرار نیست این را تغییر دهد. تصور اینکه ترامپ، که به شدت بین استراتژیها مردد است، بتواند نظم منطقهای جدیدی از هر نوع را طراحی کند، دشوار است.اما جانشین او شانس واقعی برای شکستن وضع موجود و تدوین یک استراتژی منسجمتر و مؤثرتر در خاورمیانه خواهد داشت. این امر با کنار گذاشتن استفاده از مداخله نظامی به عنوان اولین راهحل و پایان دادن به دیپلماسی از طریق حملات هوایی آغاز میشود.اولویت واشنگتن باید دفاع باشد، نه حمله. یک راه برای روشن کردن این نیت، صرفنظر کردن از بازسازی پایگاههای نظامی آسیبدیده یا ویرانشده ایالات متحده در سراسر خلیج فارس و تمرکز بر سرمایهگذاری در اشتراکگذاری اطلاعات، سیستمهای دفاع موشکی برای شرکای خلیج فارس و حفظ آزادی ناوبری از طریق تنگه هرمز است.ایالات متحده باید ثبات در خاورمیانه را از طریق دیپلماسی و دفاع جمعی، نه مهار نظامی، دنبال کند. رسوایی ایران، پوچی درخواستهای جنگطلبانه برای جنگ و وعدههای اقدام قاطع را کاملاً آشکار کرده است.زمان آن رسیده است که واشنگتن به یک فرآیند دیپلماتیک متعهد شود که بتواند ایران را به عنوان یک شریک متعهد به سیستم امنیتی منطقهای وارد کند. کشورهای خلیج فارس ممکن است با وجود خشم خود از حملات اخیر ایران، پذیرای چنین رویکردی باشند.به هر حال، عربستان سعودی و ایران در سال ۲۰۲۳ پس از یک دوره تجاوز ایران به یکدیگر نزدیک شدند. دولت اوباما نیز هنگام مذاکره بر سر توافق هستهای ۲۰۱۵ ایران، دیدگاه مشابهی را مطرح کرد و حتی جی. دی. ونس، معاون رئیسجمهور، از تمایل به «تغییر اساسی» روابط ایالات متحده با ایران پس از یک توافق جدید سخن گفته است. این آرزو وجود دارد، اما دولت جدید باید به سرعت و قاطعانه نشان دهد که قصد دارد آن را به سرانجام برساند.تنظیم مجدد سیاست ایالات متحده باید به نحوه برخورد واشنگتن با متحدانش نیز گسترش یابد. این شامل اسرائیل نیز میشود.شرایط برای بازنگری در روابط ایالات متحده و اسرائیل مهیا است: طبق نظرسنجی دانشگاه کوینیپیاک که در ماه ژوئن منتشر شد، تقریباً دو سوم دموکراتها و بیش از نیمی از مستقلها فکر میکنند که ایالات متحده بیش از حد از اسرائیل حمایت میکند.در اواسط ماه ژوئیه، بیش از نیمی از دموکراتهای مجلس نمایندگان به لایحهای برای قطع کمکهای نظامی ایالات متحده به اسرائیل رأی دادند. دولت بعدی باید از این فرصت برای اعمال فشار بر اسرائیل استفاده کند، فشاری که دولتهای ایالات متحده مدتهاست از آن طفره رفتهاند.واشنگتن نیازی به رها کردن متحد خود ندارد، اما باید از اسرائیل بخواهد که به حقوق بشر در تمام سرزمینهای تحت کنترل خود احترام بگذارد، الحاق خزنده کرانه باختری را متوقف کند و به مداخلات بیثباتکننده خود در لبنان و سوریه پایان دهد.به طور گستردهتر، ثبات در سطح منطقهای مستلزم آن است که ایالات متحده مجدداً به هنجارهای بینالمللی حقوق بشر متعهد شود، با جنبشهای جداییطلبانه در کشورهایی مانند سوریه و یمن مخالفت کند، از مداخلات نظامی شرکا و جنگهای نیابتی در مکانهایی مانند سودان و لیبی جلوگیری کند و از اصرار بر دولتهای عراق و لبنان برای خلع سلاح شبهنظامیان عراقی و حزبالله قبل از آمادگی کامل آنها برای این کار دست بردارد.ثبات در سطح داخلی مستلزم تغییر دموکراتیک است. برای ایالات متحده، این به معنای تشویق اصلاحات، از جمله حمایت از حقوق بشر، و لغو معاملهای است که به متحدان مستبد اجازه داده است تا از سرکوب شدید قسر در بروند.
این پیام در قاهره، ریاض یا در واقع در بسیاری از پایتختهای دیگر مورد استقبال قرار نخواهد گرفت. اما هیچ تغییر واقعی در نظم منطقهای بدون پرداختن به آسیبشناسی رژیمهای آن امکانپذیر نخواهد بود.سیاستهای جدید آمریکا یکشبه خاورمیانهای باثبات و آرام ایجاد نخواهد کرد. در ابتدا، این سیاستها با استقبال عمومی کمی از سوی منطقهای که به ریاکاری و سوءاستفاده آمریکا عادت کرده است، مواجه خواهند شد.بعدها، ظهور دولتهای دموکراتیکتر و پاسخگوتر در منطقه احتمالاً باعث سردردهای قابل توجهی خواهد شد، زیرا سیاستمداران جاهطلب برای محکوم کردن و تقبیح ایالات متحده با هم رقابت میکنند.اما در درازمدت، خاورمیانهای که مملو از رژیمهایی باشد که کمتر مایل به پیروی از رهبری واشنگتن در سیاستهای نامحبوب یا سرکوب مخالفتهای عمومی هستند، از منطقه امروز باثباتتر خواهد بود.واشنگتن برای تصور خاورمیانهای که بر آن تسلط ندارد و تصور جایگزینهای واقعی برای نظم منطقهای فعلی، صرفنظر از میزان شکست آن، تقلا میکند.اما این نظم در حال پایان است و این ممکن است آخرین فرصت رهبران ایالات متحده برای تغییر مسیر باشد. اگر نتوانند، شاهد محو شدن خاورمیانه آمریکایی مانند امپراتوریهای اروپایی که قبلاً وجود داشتند، خواهند بود.واشنگتن برای تصور خاورمیانهای که بر آن تسلط ندارد، تقلا میکند.موضوعات و مناطقسیاست جنگ و استراتژی نظامی، امنیت، سیاست خارجی، ژئوپلیتیک، دیپلماسی، ایران، اسرائیل، خاورمیانه، ایالات متحده، غزه، درگیری اسرائیل و فلسطین، روابط آمریکا و اسرائیل، جنگ در ایران، سیاست خارجی ایالات متحده.توصیهشدهخاورمیانه جدید قدیمیجنگهای خشم و هیاهواف. گرگوری گاس سومچرا باید بجنگیم و جایی که ترامپ اشتباه کردکوری شیکتسویه حساب افغانستانجنگهای ابدی و هزینههای فراموشی جمعیکارتر مالکاسیانجنگهای ابدی جدیدچگونه آمریکا در نبردهای متحدانش گیر میافتددفنا اچ. رندآمریکا باید خاورمیانه را رها کندجنگ شکستخورده ایران باید باعث عقبنشینی مدتها معوقه شودمایکل فوکساستراتژی کلان جدید ایرانچگونه یک جمهوری اسلامی بازسازیشده، خاورمیانه را تغییر شکل خواهد دادولی نصر و نرگس باجغلیپرخوانندهترینهاپایان خاورمیانه آمریکاییایران و آخرین نفسهای یک نظم شکستخوردهمارک لینچدکترین دو بوانژاد و قرن آمریکازکریا مامپیلیانقلاب نظامی گمشده آمریکاچرا واشنگتن هنوز در خطر شکست در رقابت فناوری است؟داگ بکچرا مجرمان عاشق اقتصاد چین هستند؟و چرا پکن نمیتواند ــ یا نمیخواهد ــ سرکوب کند.